تبليغاتX
اشعار حسن مصطفی زاده (آرمان صورتگر)
اشعار حسن مصطفی زاده (آرمان صورتگر)
! احساس میکنم کلمات بازی محض اند! تا فریبت دهند زندگی زیباست  
قالب وبلاگ
لینک دوستان
فراخوان مسابقه برترین شعر سپید با عنوان (از سپیده تا سپیده)
جهت اطلاعات بیشتر به سایت ادبی شعر یار www.shereyar.org مراجعه فرمایید...
این وبلاگ آماده دریافت آثار کوتاه دوستان شاعر در سایت شعر یار می باشد...
در بخش نظرات این وبلاگ منتظر آثار زیبایتان هستم.
مدیر وبلاگ: آرمان صورتگر


برنامه پرده خوانی شاهنامه فردوسی...کاری از: آرمان صورتگر




من و جرج کلونی ایران (مجید مظفری)

***********************************************************
سلام عزیزانم
اشتباه نشود! این یک همایش شماره  X نیست! فقط :
جمع صمیمی شاعران
می باشد...!

به امید حق بزودی با همکاری دوستان شاعر و فرهنگی ام دو همایش عمومی در فرهنگسرای ارسباران و خانه ادبیات ایران تشکیل خواهیم داد تا همه همقطارانم بدون هیچ قید و شرطی یکپارچه گرد هم اییم و دیداری تازه کنیم...
صمیمانه دوستتان دارم...
آرمان صورتگر




جا دارد از زحمات دو بزرگوار: جناب حاج فکری احمدی زاده بزرگوار و جناب زرین قلمی عزیزم بابت این دعوت صمیمانه تشکر نمایم و برای خودشان و خانواده گرانقدرشان ارزوی موفقیت و تندرستی دارم...

جمعه 1391/01/25 تهران

******************************************************

و اما...


لازم می دانم از شاعران و بزرگوارانی چون : دکتر مهدی شریفی-علی باباچاهی-محمدعلی بهمنی-دکتر سیدمهدی موسوی-میترا سرانی اصل-فاطمه سادات-محمد شمس لنگرودی و دیگر هم قطاران که با نقد بجا و سازنده خود این حقیر را یاری دادند تشکر فراوان نمایم.

بعد از مدتها شعری بلند...


نُتی مخالف

در کافه های عطف شده کتابخانه

اعتصاب عشوه های ماه

و ساختار پیچیده برق نگاهی بر باروت

در بغض خلاصه های تنبور

سیبری مغموم دختر باکره بهار

و پارادوکس مبهم کلاغ

آینه ای که به محض دیدنت شاید شک کند!

عفونت ساعتهای خزه دار

و شماته ای در اجحاف یک ثانیه

ذهنی که شوالیه های خود را با ضرب و آهنگی قی میکند

در آیین پلکانی کف دست بودا

پیرمردی در انحصار یک عصای چهار کاره موسایی

که برای ذهن نور  به دزدی مغرب شتافت...

ژولیوس سزار. . .

اسلحه ای با خشاب قرص های نا توانی جنسی

و مغزهای ترکیده بر کاغذ

در شعر (نازلی) شاملو !

مریدانی در صف 

بلیط تک سفره الکل برای ملکوتی چند ساعته

و استمرار نا نوشته های محض

در غریزه های یک بار مصرف!

جناب دا لای لاما در غسل تعمید

برای شروع زیبای یک گناه

و تکرار ماشینی شبانه روز برای انسان معرفت

قواره های پارچه مشکی

کتیبه مشکی

محتشم کاشانی مشکی

خانه مشکی

آه... این روزها چقدر دلم برای مادرم تنگ است...

چله های سکوت

استنشاق هوای تازه امامزاده

اتوبان یخ زده اشک

استنشاق هوای تازه امامزاده

تمرین سجده بر لحد

استنشاق هوای تازه امامزاده

یک بغل پر از خاک و کتمان وجود

استنشاق هوای تازه امامزاده

سنگی سیاه بر واژه نستعلیق مادر

استنشاق هوای تازه امامزاده

قصه اشتاد و ناله های شرقی

استنشاق هوای تازه امامزاده

آه... این روزها چقدر دلم برای مادرم تنگ است...

فکر یک نفس عمیق

در اصرارهای بیست و پنج صدمی تعیین معاش

و مغزهای نخبه لای نان ساندویچ

عینک های خاتون پسند

و عصمت های گچ زده

 در مجسمه هایی برای دروغ پیشینیان

عینکی که عینکی می شود در تف سربالای واژه استاد!

نامه  گرد گرفته چاپلین

در بوی خوش زندگی...

رساله قدسیه  طریقت لاهوتی

در بوی خوش زندگی...

پورتره زیبای مار بر کویر

بوی خوش زندگی...

همسرم و کادوی پاپیون زده خدا

بوی خوش زندگی...

کنکاش جامعه مدنی در آگاهی پسامدرنیته

در بوی خوش زندگی...

آه... این روزها چقدر دلم برای مادرم تنگ است...

پرداخت آبونمان خستگی و استراحت

و محو شدن در نقطه هایی که  الف را هزاران میکند

محو شدن و مسخ شدن

از رابعه قزداری تا حسین پناهی!

از دم مسیحایی تا مصرف کورتون!

از کفشهای میرزا نوروز تا آشیل پا طلایی!

از شیر مرغ تا شیر پاک خوردگان!

از برج سرطان تا ذات میلاد!

از انتظار ظهور تا ثبوت عکسی که تو را به عقب پرتاب میکند!

از کارگاه تولید به مصرف شعر تا شعوری که سرپوش فاجعه است!

تبلوری برغده کنجکاوی بلوغ

امتدادی سیاه که سینه خیز می شود

بر هم سفره گی فرکانس های گندیده!

مادر

دستم به ناز گیسوانت

در این گورستان دنیای بورژوایی

پی نوشتی کن مرا به فاتحه ای...!

نقد خانم فاطمه سادات بر این شعر:

hamtaf62.blogfa.com

این شعر با نگاهی جامعه شناختی و فلسفی شروع می شود که سرشار از عبارات تخصصی است با توصیفی که شاعر از پیرامون خویش دارد و درادامه گریزی می زند به خویشتن...این شعر بیان جامعه امروزی ست با تمام ناهنجاری هایش که البته نیم بیشترش برگرفته از گذشته ایست غلط و ظلم هایی که ...

آرامشی که نیست حتی موقع خواندن ..ساز ناکوک زمان است مسببش شاید! و بیان اینکه اکنون طغیان بستر زیبایی هاست و غلبۀ جذبه اش !

تشریح می کند شاعر احساس نگاهی که دارد : غمگین که می شوی دوست داری چنگ بیاندازی بر وجود گرفتگی ایی که آزارت می دهد ناجوانمردانه..ابزار محتاج این کار، انگشتان است و کاربردی تر از آن ناخن ها..و موقعیت بغض در عرف گفتاری و حتی نوشتاری ما گلوی آدمی ست و شاعر به زیبایی گردن کشیده را به تنبوری تشبیه کرده که هنگامۀ غم می نوازدش در کمال هنرمندی؛ موسیقی غمگنانه خود را...

می گوید لازمه شکفتن پاگذاشتن روی بکارتی است که در دست زمستان است..به محض رفتنِ سرماست که می آید.

همچنین از جا افتاده هاست که هرگاه آواز کلاغ شنیده شود خبری ناخوش به همراه دارد ..می گویند به هنگام شنیدنش فوراً باید گفت خوش خبر باشی وگرنه...شاعر با عبارت پارادوکس مبهم کلاغ این را بیان می دارد که در این زمان خبرهای شاد و ناشاد با هم میکس شده اند و دیگر هیچ چیزی انسان را در این زمانه واقعا شاد نمی کند (با وجود اخبار پر آشوب اقتصاد و اختلاس و بازار نرخ ارز و سکه و...کلاغ هم حتی سردرگم است).

شک از مقدمات یقین است ..وقتی خودت نیستی آینه هم می افتد توی شک ..اما به کاربردن کلمه شاید که از احتمالات سخن می گوید و ممکنات؛ این را بیان می دارد که شاید شک به یقین تبدیل شود(احتمال دیگر) : تو خودت نیستی این را آینه هم دارد فریاد می زند.

و عفونت های قارچی حتی به ساعت هم رخنه کرده اند..تنها اثر مثبت حضورشان لنگ کردن و از کار انداختن است..حالا بدو دنبال ثانیه..وقتی دیگر نیست چه فایده؟!

ذهنی که درگیر اولویت بندی داده هایش است با تمام تشریفاتی که می طلبد...بیانی نوستالوژی ..مراقبه ، نفی آگاهی ، بنیان شیوه های دروغِ بیشتر در... امپراطوری ، انقراض توانایی ها و ...

و مرگ نازلی ...سخن بگو / مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجیع را / در آشیان به بیضه نشست!

می دانید هرچه پیش تر می روم در این شعر بیشتر پی می برم به انتخاب شایسته واژگانتان و ارتباطی که باید برقرار باشد میان هرکدام و همه .

وقتی "جرج" نماد جهانی صلح بخواند "لاما" را ...تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل..خطر همپایی اش با سیا در منظومه ی بشریت احساس گردید و کیهان هویتش را فاش !

شروع زیبای یک گناه با غسل تعمید عجب تعبیری است ! فریب هایی که سعی می شود خورانده شود حتی در همه چیز...

تا اینجا مقدمه ای بود مهم برای دردنوشتی اهم...یکجور مویۀ مردانه با گذر از سیاست و جامعه ...خسته راه که شدی یادت می افتد از خانه..اما ...بوی غم پیچیده و گرفته دستش ...و دلتنگی برای پاکترین و یکرنگ ترین موجود بعد از دیدن ولمس این همه دورنگی ها و دغل بازی ها..

و" استنشاق هوای تازه امامزاده " اشاره ای شاعرانه به ناپاکی هایی که هوای شهر را گرفته و در نگاهی بزرگتر دنیا را..آلودگی هایی که بیداد می کند و می لولد در تنفس آدمی...و معاد ، تکرار این جمله تایید و تاکیدی است از ضمیر آگاهش به همین مطلب.

و جاده یکطرفه اشک است که چونان اتوبانش می کند در نهایت سرمای غم.استعاره به جایی است و بعدی ها هم.

از عبارت "فکر یک نفس عمیق" به بعد برایم اینگونه به نظر رسید که فلش بکی زده اید به شعرهای اخیرتان .. مثل "هفت نفس عمیق" و ایده محاسبه گری آشنایی که در" ژامبون های نودو نه" درصدی خواندم و حتی واژه "تف" هم مرا به یاد یکی از شعرهای آشنایتان انداخت که الان خوب خاطرم نیست نامش را..و "پورتره کویر" .

و بوی خوش زندگی...و امید ...امید به ادامه زیستن در جامعه ای با تمام نباید هایش...و دیدن و ارج نهادن به بایدهایش ، به بودن کادوی پاپیون زده ای که خداوند از روی علاقه اش به انسان ،خلقش کرد و می طلبد شکرش نمود بارها که چنین منبع آرامشی را نهاد در زمین...

اینجاست که باورت می شود غم و شادی کنار هم است وقتی نگاهت به عکس عزیزت می افتد روی خاک...یادت می آید از گذشته ای که اصلا دور نیست و جمله معروفی که (یادش بخیر، انگار همین دیروز بود)....حال ات قاطی می شود با باورت ..این است که شعر مرهمی می گردد برای ابراز وقایعی که شاید آلتی است برای کتمان فجایع..

انتهای شعرتان مرا یاد امتداد سیاهی انداخت در زندگی ام که عادتم داد و یادم داد به سینه خیز شدن روی خاک !

ودر پایان استنتاج و یادآوری این اعتقاد که سرنوشت همه ما مرگ است که حاکمی ست (بورژوا)بی جانشین..

از خواندن این شعر با بیانی نمادین و استعاری و مفاهیم والایش بسیار لذت بردم و جمله های مذکور تنها برداشت این کمترین بوده از دریچه نگاهم ..

سالی لبریز از شعر و صلح  برای شما و خانواده محترم آرزومندم..روح عزیز از دست رفته و محترمتان نیز شاد و یادش گرامی باد .

برقرار باشید.

[ جمعه پنجم اسفند 1390 ] [ 23:31 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

 در شوخی بی مزه

تاریخ گذشته زمان

ننگ ادم را به ریش من نبندید...

چون در فاحشه گی مدرن

دم پر پروانه ها هستم...!


 

شمس لنگرودی - محمدعلی بهمنی - آرمان صورتگر


من و استاد علي نظمي تبريزي


شهاب مقربین - علی باباچاهی - آرمان صورتگر

هفت نفس عمیق

۱

مسیح

هیچ گاه فکر نمی کرد

که بره معصومش

ژامبونی باشد با معنویت نودونه درصد!

که کشیش ها

هر صبح برای صبحانه تناولش میکردند...!

۲

عرض رحمانی بوسه ات

سجدگاهی ست مرا وقت نماز!

برای دیر آمدنت

گیسو زده ام نکن!

سالهاست

هفده گانه هایم هجایی شده اند!

۳

در کلاس جفرافیا

آموختم :

معلم آدرس خانه اش را گم کرده است...!

۴

تایید

وعده بهشت فرمالیته ایست

در انصافهای مینی مالیستی!

که دوستی با دست چپ

آن را با عشق تقدیمت میکند!

۵

گاهی فرکانس یک برگ

طرح یک نیمکت را چنان پاییزی میکند

که من

نقش خالی دستانت را

در خیابان آفریقا فریاد می زنم...

۶

زیر سنگینی درشکه فداکاری

شکست کمر (ویکتور هوگو) در بی نوایی!

اینک اینجا

کلیسا معنا ندارد

تا کشیشی باشم

که دزدی ژان والژان را نادیده گرفت...!

۷

کودکی ام

دست سرنوشتی ست

که مادرم در قنوت یادم داد

اینک بیم آن دارم

که حزن

میان مغرب و عشای موهایت گیر کرده باشد!

 بدون شرح!

[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 0:22 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر کن قضا را


با سلام خدمت همه هم قطارانم

پانزدهم مهر سالروز تولد شاعر گل و آیینه سهراب سپهری گرامی باد. ضمناَ در این روز من هم بدنیا آمدم ولی تا الان از خودم اصلا راضی نیستم! یاران همراه برایم فقط دعا کنید ... برای یکایک شما عزیزان آرزوی شادکامی و تندرستی دارم .

بدرود 1390/07/12 تهران

 

روستاي ورسه خوران -سفري به اتفاق همسرم و برادرش/مهدي شريفي(م.اشتاد) /جواد نوروزي

من و رسول سعادت نيا (ماهشهر)

نا گفته نماند كه من رسول سعادت نيا را خيلي دوست دارم و از لحاظ سواد ادبي قبولشان دارم.

سكوت شاملو

قصه معروف مريد و مرشد...!

من و جناب سرخي عزيزم


از سمت راست :

آرمان صورتگر-استاد عبدالملکیان(مدیر دفتر شعر جوان)-خانم سالاریه(ترانه سرا-همسرم)-خانم آخوندزاده (شاعر)

********************************************

 

من / توتون / تنهایی / تو


من و

       توتون و

                    تنهایی ،

خیره می شویم

به تصویری که با کلمات دودش کرده  ایم !

و این شیطان لای کتاب !

چه مومنانه وعظ می کرد

واژگان چشمانت را بر سگ معصیتم ! 

. . .

در تعبیر فال قهوه ات

که هرگز به اتفاق ننوشیده بودیم

ملیجک متون دربار شعرم

سالهاست

زیر خنده سوال تو گیر کرده است .

. . .

و اینک در این هبوط اصالت آدمی

کفر من تشنگی ست !

شاید سهم من

قطره بارانی باشد

                          از حیات !

که برای دروغ رفتنت بدرقه راهت می شود

ای مجاز حقیقت یافته من

                                   ای زخمی زمان  !   

. . .

نبودن و خاطره

                     پوچی و هویت 

                                         نوستالوژی و عکس

در بودن مثل نبودنت

ایجاب میکند

تا تف کنم

بر بکارت آیینه ای

که تصویرش را تو کارگردانی کرده باشی ...!

همین . . .


********************************************

 
پورتره کویر
 
  لبخند

      ایجاز می شود

                        بر لبان کویر !

الا ای افعی

مسیر رفتنت را

                      با ما  شوخی کن

                                              تا کمی عکس بگیریم ... !

 

********************************************

 
 
تقدیر برای لمس ماهی
 
تو را

برای بوسیدنت

در ساده ترین کلمات می نگارم

و تقدیر را

به تو می سپارم

                     ماهی !

دریا

     تنگ

          ساطور ... !

********************************************

 

یأس معصیت

 


تصویر من از تو

همان جزوه های خط خطی ست

که لبان عصیان زده ام

برای گفتن دوستت دارم

روزی صد بار تمرینش می کردند

کاش

       آن دوران المثنی داشت !!!

                                              کاش . . .
 
[ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390 ] [ 12:28 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]


 

برای شمس لنگرودی

 

 

(( تقدیم به استاد محمد تقی شمس لنگرودی به مناسبت شصتمین سالگرد تولدشان در 26 آبان ... این شعر به پاس زحمات عاشقانه ایشان میباشد که حضورا خدمت استاد قرائت گردید ، باشد که جبران گوشه ای از محبت و عشق بلاعوض ایشان باشد ... استاد شمس لنگرودی خسته نباشید ! ))

( تقدیر آبان )

ملحفه های سپید آسمان

                             خیس

                                    هاشور زده

بدن نمایی می کند

                      آبان را

                              ضمن بیست و شش فریاد!

با ظهور مردی

که دستانش پاییز را ترجمه می کرد...

لنگ لنگان آن رود

در پیچش مسیر نگاهت

که روزگار را تمرین داشت

یک سو

         صاف

                 عاشق

حرکت کرد سیروس وار

میسر شمس را 

با مژدگانی تحول یک مرد

که دستانش پاییز را ترجمه می کرد ...

        

 

[ یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ] [ 11:20 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

 انزوای معصومیت

 

چه فروتنانه

            نگاهم پایین شد

به وقت خشم کلمات نگاهت

آهسته گفتم :

            عذرخواهی می کنم (( انسان ))

            دیگر تکرار نمیشود عدالت ...!

 


کوتاه ساکت

 

سکوت

ابزار تعادل جهان

                   در من ...!

پذیرشی ارغوانی :

                     تا به همنوعانم بگویم :

                 دیگر مرا با شما کاری نیست!

 

 

توهم حرف

 

احساس می کنم

                 کلمات

                        بازی محض اند

که فریبت دهند :

زندگی زیباست ...!

 

 

ماسک

 

چقدر از نقاب سیندرلایی ات

عفونت می بارد

ای مادیان زنگ زده شیطان :

آخر

اگر توهم ات معراج است

مرا

با واقعیت تو کار نیست...!



منظور روح  القدسی

 

به فردا نگاه می کنم

ساعت هشت است !

تقویم را می خوانم به جغرافیای حضورت !

تا مرور کرده باشم

                     آمدنت را ...!

کاش می دانستی

انتظارت حجم سنگین

                        دلواپسی ست

                                       در سینه من !

آه ...

این روز ها

ساعت چقدر هشت است

بهانه ام

        غروب هشت

                      لحظه هشت

                                   عقربه هشت

هشت ، هشت ، هشت ...

ترس دارم

از ثانیه ای بی تو

آن هنگام که

روح القدس چشمانت

از یادم رفته باشد.

راستی

چرا ساعت فقط هشت است ؟؟؟

؟ ، ؟ ، ؟ ...

              

[ پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389 ] [ 18:25 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

غریو سکوت


خورشید

          وضو می گرفت

                             از جنون !

تا تحریر کند نگاهش را

بر آستانه دری

که تشریف فرما می شد

آن لعبت سیاه پوش

همه جا شاباش بود

از رقص کنان ستارگانی که :

                                 غریو انتظارشان را سر می دادند...

اثبات می شد سکوت

در آیینه پر حرف

که دروغت را تلائلو نمی داد.

آری

در مقابل آیینه ایستاده ام اینک ! ! !


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

میانه

 

دو چشم

یکی در صبح

               یکی در شب

                            غروب و سحر مال من ...!


                                         * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

انتظار خیس

 

چشم با نگاهش

جزر و مد را دید

                   آبی بود

                            سیاه شد

                                     اما تو نیامدی ...


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

انزوای یک چارچوب چوبی

 

می خوانمت

نور باش

بر دریچه ای که قابش منم

راستش را میدانی؟

سالهاست مرده ام

از بس

       کسی نگفتم :

                     سلام ...!


                                      * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

زلال


آسمان لیز می خورد

در زلال چشمانت

وقتی که بالینت

تکیه بر شقایق ها می داد

واین نگاهت بود

              در خلاء آوازی آسمان

                               که مرا جستجو

در ختان افقی نگاه کردند

و تنها یک سهم باقی ماند !

یک سوزن از خط خورشید

                               که آن را تقدیمت میکنم.

سیر مردمکان پنج منشوری چشمانت

سعادت را شهد عسل می داد

به قد چشیدنی

             

که لبانت را آبستن می کند

                                         تا بگویی دوستت دارم .

سالهاست شعرم

               بدنبال عنوانی ست از تو

که واقعیت را تحریر کند بر سر فصل انگشتانم

و این مداد

        

   لای انگشتانم

                         تعریف می کند

حماسه دستانت را به ریاضیات

که چقدر انتظار باید

                     تا ترنم آسمانیت!

و این فاصله بود

             

    در زلال چشمانت

می کرد.

که مرا طرد میکرد از خود. . .


                                        * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

پوزوتیو


رویداد ها بیداد می کردند

در فوج فوج حضورت

و دستم

تاب نداشت

تا از مشرقی ترین

                    لحظات چشمانت

                                      عکس بگیرند

[ دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389 ] [ 8:52 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

 

لاف متضاد

 

اینکم را اکنون

همه جا آفریقاست !

حالا

     حاضر

             احتمالاٌ

می زنم لاف تو را شانه !

ظاهراٌ

       اطنابی بود

                   دوستی

بر دره ای مشروط !

یا سیاه چاله

             یا کشمیر ...!

مرا تف مینداز !

غرق بوسه ام کن !

زیرا بودنت :

قوت قلب پارادوکس من است ...!

بودن + نبودن = ... هستیم ...

همین !

1389/04/15 تهران

*************************************************

لفظ باش ...!

ابری تکیده بر سینی آسمان

خورشید

          غروب

                   هفت مارس

به ازای این سه فاکتور

روحم را تقدیمت میکنم

بتاب

       خونین

                 آرام

بر درون آلابامای من !

هجرتم را

           فریاد کن !

                       تا آمدن !

صبحانه مقصودم را حاضر کن حالا !

دور نشو

          سر آغازی باش

                            همین جا بازی کن

و با من باش

همچو ابری تکیده بر سینی آسمان !

در برون آلابامای من ...!

89/04/15 تهران


*****************************************************

 

بهانه


گلگی :

شکایت می کرد . . .

                   می دانست

                                  روزی خواهم رفت !

این تصور را در خودم پنهان می کردم .

آخر

دیوار راز دار ما بود . . . !


تهران 1389/04/13

                                              

*******************************************************************

مناجات همیشگی من


 خداوندا آرامشی عطا فرما

تابپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم .

آمین ...


*****************************

کنکاش قلم . . .


تحلیل فرو میماند

وقتی نگاه تو مرا فرا میخواند

منشور متشکل از چشمانت

افق را در صداقت برایم نقش میزند

و بی آنکه خود بدانم ، تسلیمم ، تسلیم !

فلسفه دستانت تازه برایم متولد میشوند .

شبی سپید

محو شده در نوشته هایم

و نگارشت چه مومنانه آوازم میخواند

با سمفونی با شکوه قلم ها  و کاغذها

 ذهن کاغذ تشنه بوسه جوهرین توست

و در راستای عنصر دفترم

تو حاکم قلم من هستی

و غمگینم :

از آفرینشی پاک ،

که من آلوده اش کردم

 در تابلوهای اکسپرسیونیسم انتزاعی . . . !

و چه آشنا صدایم زدی

با تویی که نمی شناسمت

. . .

برودت صدا آشفته ام میکند

و تولد آتش را با سیگار

حمایت میکنم بر نایژک هایم

و چه بوی توتون میدهد آتش و زندگی . . .


تهران 89/02/30


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *  * * * * * * *

این /منم /انسان /خاکی /...



. Ode To Melancholy

 

Melancholy - still my desire for thy precious tragedian wine...

Sweep me away, into the vale of thine!

Where sorrow's strong and so is joy.

 

Melancholy - still my desire, O let my heart by thee inspire...

O fill the air with thy sweet scent,

Let thy light, thy star crescent.

 

Wherever she dwells I will bid a farewell sigh

For she dwells with beauty - beauty that must die

And deep inside me I will wait for her return

To her enchanting, awe-inspiring flame I'll yearn

 

O lust and rueful thought be mine,

My soul enhanced, desires..

Melancholy.

My heart is thine.

  E M P Y R I U M
[ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 16:25 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]

 ترجمه (( وارتان ))

افق ها

در استعاره آفتاب

قدیسان انحنای پنجره ای بودند

با پرنده ای


که نازل می شد

از بلوری ترین روشنای آذر

و هر دم
چه مومنانه آوازم خواندی (( وارتان ))

بی خبر

یک طرف من

آن طرف تر

لشگ
ری از ترجمه نگاهت !
و هنر رشادت
این بود

که تسلیم نی نی چشمانت باشم ...!





۸۹/۰۹/۱۰

..................................................................................................................................................

حجم شامگاهان

 

آسمان آرام

زمین آرام

شب چه شگفت انگیز است

و بهترین فرصت

برای قدم زدن در خیابان ممنوع سکوت !

شب مرا با خود میبرد به نمی دانم هایم

به کوی آشنایی

با دختری از جنس بلور

که پیراهنی از مهتاب بر تن دارد

و زنده می شود یادها و خاطره ها

و نفس می کشند همه تصاویر تابلو ها

و استیریب تیز می شود پرسپکتیو در فضا

بدون هیچ خلاء

که تحسین می کند ما را زمان

به دسترنجی

هنگامی که نوشیدیم همدیگر را !

همرا ه با :

 اکتاویو پاز / پاپلو نرودا و رضا قلی خان ضلی ...!

و فریاد میزند بیگانگی ( آلبر کامو ) بی رعایت من .

آری

من خاطره ام را نوشیده ام به جامی لبریز !

و ما میدانیم :

که حجم سینه های عاشق را

چه کسی برد به هزاره ستیزه جوی آفتاب

ما شبانگاهان را حس کردیم

و دانستیم :

شب را پلی ست از جنس کهکشان

به سوی یک آفرینش

همراه آفرینش

بسوی یادها و خاطره ها

به سوی دفترها و قلم ها

که می کشاند ما را

 به گذشته و آینده ای که هرگز نخواهیم دید

آری ،

اینجا بشریت آزاد است

حق انتخاب دارد

آیا :

مسیر یک شبه یادها و خاطره ها را میدانی ؟

من تو را با شب

شب را با تو صدا میزنم

و این پیمانیست کواکبی با تو

تا روز اتصال  دو سیم از مرام قدسیان ...

...

[ چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389 ] [ 12:5 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]


آن رهگذر آزاد

از راه رسید

آهسته گفت :

سلام رنگ پریده

عصر زندانی شما بخیر!

چه میکنی با دیوار ؟ ؟ ؟

تا از تلخی نگاهش

یک فنجان قهوه نوشیدم

به رسم تعارف!

تازه دانستم

که (( سالهاست تنهایم ...!))


**************************************



مصلوب


درخت بید

صلیبت را بیاور

امشب قرار اشک داریم!

ببین

در قنداق سخن می گوید


مسیحای نی نی چشمانم

که فردا قرار شهادت داریم...



[ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 ] [ 9:29 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]
  خط...نشانی

 از نگاهت

سوره ای نازل شد

در چند خط...!

که مفهومش

غریو هایکوی انتظارت بود

این کتاب مقدس را

هنگامی می بندم

که آمده باشی...!


******************************************

پری شعر



پری !

همان روز اول

دزد شکلات چشمانت من بودم

و این نگاهم

دخیل آبی روسری ات بود

که باران بارید...

چه دیرینه

باغبان سبز چشمانت را می شناسم!

. . .

وای بر من

اگر گونه هایت

مهمان باران باشد...

[ پنجشنبه ششم تیر 1387 ] [ 18:14 ] [ ح.م (آرمان صورتگر) ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

و عشق تراژدی پرواز بود
که در اسمان دستانم پرسه می زد
و گهگاهی خرد می شد
به هنگام شکست
با مشتی محکم بر دیوار
امکانات وب
بک لینک طراحی سایت